عالم خواب کجاست؟
۱۳۹۶-۰۲-۱۸
توصیف جهان باعث ایجاد یقین نمی شود
توصیف جهان باعث ایجاد یقین نمی شود
۱۳۹۶-۰۲-۱۹
نمایش همه

غیب و شهود انسان کجاست؟

الا یا ایها الساقی أدر کأسا و ناول ها
  • جناب محی الدین «ابن عربی» انسان کامل را از آن جهت که به عالم غیب متصل است، او را ولی می خواند و شأنش را ولایت می داند و از وجهی که در عالم ظهور راه دارد او را نبیّ می داند و شأنش را نبوّت می داند این دو وجهی دیدن انسان باعث ایجاد یک سری مسائل حساس می شود. این عالم غیب به چه معنی است جناب ملاصدرا هم یک عبارتی دارد درتفسیر {فأسئلوا أهل الذکر} انسان ازآن جهت که ولیّ خداست، مندکّ در خداست یعنی نمی شود بین او وخدا یک حدّی را قائل شد. از وجهی که نبیّ است، باید مشابهت با عالم خارج داشته باشد. با این فرض می توانیم ساحت ولایت را یک ساحت الوهی بگیریم؟
عالم غیب به چه معنی است

اجازه بفرمایید که من یک توضیح بیشتری بدهم. ببینید وقتی شما از ابن عربی نقل کردید که انسان دو جنبه ظاهر و باطن یا غیب و شهود یا ملک و ملکوت یا نبوت و ولایت که اینها همه عباره اخری یکدیگر هستند؛ اینجا من باید توضیحی بدهم چون سوء تفاهم می شود. وقتی برای اشخاص از جهان بینی غیب صحبت می کنیم فکر می کنند، جهان ظاهری و غیب دو جهان بیرونی اند و ما مثلا از یمین به غیب می رویم و از یسار به ظاهر می رویم. اما عالم غیب به چه معنی است

خوب، همین جا اشتباه شروع می شود. یعنی انسان، نه اینکه ظاهر بین است غیب و شهود را هم می خواهد در بیرون خودش پیدا کند. تمام اشکالات آنجاست که انسان پیش از آنکه درون بین شود، بیرون بین است. البته باید بیرون بین باشد، بنده نمی خواهم بگویم که انسان بیرون را نبیند، چون انسان که بیرون را نبیند، کور است و دچار مشکل می شود امّا نباید درون بینی را فدای بیرون بینی کرد و بالعکس.

وقتی صحبت از غیب و شهود می شود، انسان دنبال این است که غیب از کدام طرف است و شهود از کدام طرف. این به طور کلی اشتباه است؛ برای اینکه انسان غیب و شهود یا همان ظاهر و باطن یا ولایت و نبوت را بداند یعنی چه. بهترین راه این است که به خودش مراجعه کند و بیرون را یک لحظه در پرانتز بگذارد. یعنی خود را حضورا دریابد، بعد می بیند که خودش یک وجهی به بیرون دارد (ماه را میبیند آفتاب، خیابان ….) و همین، خود، یک درون دارد و یک حالات باطنی دارد، یک افکاری در سرّ سویدای خودش دارد یک حالت درونی دارد شاید یک حالاتی داشته باشد که به هیچ کس نگفته و هر چه می رود در درون خودش، باطن و باطن تر می شود و یک چیزهایی در درون خودش است که در هیچ کس نیست.

این دو نگاه را آدم باید داشته باشد و بداند که هر دو نگاه مال خودش است. اصلا اینکه خداوند فرمود: {ألم نجعل له عینین} درست است که ما دو چشم دادیم؛ اما یکی از دو چشم اشاره به چشم باطن است. درست است که دو چشم ظاهر را می بیند، اما با همین دو چشم، باطن را هم می شود که ببیند، به شرطی که در درون برود. این در درون رفتن، برای بسیاری از اشخاص سخت است حالا می خواهم بگویم که اگر عالم غیب را آدم می خواهد بفهمد باید به باطن خودش رجوع کند. غیب آدمی کجاست؟

در ادامه بخوانید:  تفاوت ذکر با ورد

الا یا ایها الساقی أدر کأسا و ناول هااجازه بدهید که من مطلب را خیلی ساده کنم که فکر نکنید غیب، یک چیز عجیب و غریبی است بله هم عجیب وغریب است و هم خیلی عجیب و غریب نیست. ببینید شما می توانید تمام اعضای بدن خودتان را ببینید وخیلی محسوسات را، یعنی ادراکات حسی هم دارید. ممکن است که بگویید من دیدن خود را نمی بینم. شما جسم خودت را در آینه می بینی اما دیدن خود را نمی بینی. آیا شنیدن خودت را می شنوی؟ اما می توانبد جواب بدهید که من دیدن خودم را در محسوسات می بینم. وقتی یک چیز را می بینم، درست است که دیدن خود را نمی بینم اما آن را مرئی می بینم و دیدن من، تجلّی می کند در این محسوس.

اما حال از شما می پرسم که آیا عقل خودت را می توانی ببینی؟ و به آن دست بزنی و احاطه به آن پیدا کنی؟ اصلا آیا می توانی به عقل خودت احاطه داشته باشی، او بر شما احاطه دارد؛ شما بر او احاطه ندارید. ممکن است بگویید که من عقل خود را نمی بینم، اما در معقول می بینم حال می پرسم که معقولتان کجاست؟ و آیا می توانید آن را ببینید، این جاست که معقول را هم نمی توانی ببینی

امر معقول، دیدنی نیست و به ادراک عقلی در می آید اما هم عقل دارید و هم معقول، این غیب شماست عقل، غیب شماست، اما جهان عقل که جهان غیب شماست یک جهان بی کرانه است که می توانی به غیب اندر غیب، پرده اندر پرده، راه پیدا کنی تا آنجایی که عقل به جایی برسد و بگوید دیگر من ناتوان شدم. این، راه غیب است و راه غیب را باید از درون پیدا کنید. شما نمی توانید غیب را از یک جهت خاصی در بیرون پیدا کنید. اگر با این شاتل ها هم به فضا بروید باز هم به غیب نمی رسید، به اعماق زمین هم بروید باز هم به غیب نمی رسید پس از چه طریقی به عالم غیب برسیم؟ از درون خودت

این چیز عجیب و غریبی نیست، شما اگر به عقلانیت خودت بروی، داری به غیبِ غیب می روی، عقل شما دریچه غیب شماست که وقتی به درون آن رفتی، درون آن لایتناهی است برای رفتن به باطن که همان ولایت است باید از درون بروی، از عقل بروی و این از درون رفتن، یک نوع صعود است. این را عرفا قوس صعود می گویند. صعود به حق و لایتناهی است امّا برای نبوّت که در مقابل ولایت است؛ ولایت یعنی رفتن به باطن، به سرّ سویدا، به جهان لایتناهی، اما نبوت سیر معکوس است از آن عالم لایتناهی.

وقتی سوال می شود که «عالم غیب به چه معنی است» بسیاری در عوالم مادی به دنبال آن هستند و فکر می کنند غیب، یک طرف جغرافیایی قرار دارد. نه خیر، غیب انسان، درون و سرّ سویدای هر شخص است.

البتّه نبیّ کسی است که ولایتش تمام باشد، هیچ پیغمبری بدون ولایت پیغمبر نیست. هر نبیّ به اندازه ولایتش نبیّ است. یعنی به اندازه سیر غیبی اش. هر ولیّ به اندازه ای که در باطن سیر کرده، می تواند نبیّ باشد. به همین جهت ،مراتب انبیاء یکسان نیست، مراتبب انبیاء به اندازه مراتب ولایتشان است. به اندازه ای که در جهان غیبی سیر کرده اند و صعود کرده اند، حال می توانند بازگردند. این بازگشت از غیب به ظاهر را نبوت می گویند. نبوت این است که از سرّ سویدا، از مَکمَن غیب و با مردم ظاهر می شود، گفتگو می کند و آن پیامی که از غیب آورده را به مردم می گوید. پس نبوّت، آمدن به ظاهر است، ولایت، رفتن به باطن است. حالاکدام بالاتر است؟ به طرف باطن رفتن مهم است یا از باطن به ظاهر آمدن؟

در ادامه بخوانید:  سرّ سویدا

عرفا به باطن رفتن (یلی الرب) را سخت می دانند و نبوّت را یلی الخلق می گویند. به سوی خلق آمدن، آن جهت باطنی، به سوی حقّ است و نبوّت جهتش و سیر پایانش، رسیدن به خلق است. اینها دو سیر هستند و هر دو به هم پیوسته و وابسته اند. دو قوس است، دو نیم خط دایره هستی است و این دو دایره صعود و نزول، همان دایره هستی است و انسان کامل، با این دو دایره تکمیل می شود و به غیب رفته و از غیب به شهود آمده. این انسان کامل است و اگر در یکی از این دو نقص باشد، انسان کامل نیست.

آخر به چه گویم هست             از خود خبرم چون نیست

وزبحرچه گویم نیست             به وی نظرم چون هست

معنی پیر طریق چیست
  • جناب سهروردی هم می فرماید، کسی که اهل ذکر نباشد، این درون پیمایی هم برایش میسر نیست. اینجاست که حصر می شود سیر و سلوک باطنی ما به هدایت اهل ذکر. جناب سهروردی درآیه {اهل الذکر} گفته است: پیر کسی است که اهل ذکر باشد. ذکر آن است که وقتی نام خدا را می برید {وجلت قلوبهم} دلش به خشیت بیاید. ملاصدرا هم در این آیه، ذکر را به خشیت می داند و می فرماید: بله راه باز است اگر با این توشه حرکت کنید، اهل ذکر باشید، اهل خشیت باشید، مشفق باشید اینها را هر کسی دارد، می شود پیر. در بین هزاران نفر شاید یک نفر هم نباشد که این صفت در او باشد. این جایگاه پیر و پیرگرایی، به عنوان ارکان سیرو سلوک نمی باشد؟
در ادامه بخوانید:  پاکی دل نتیجه تفکر درست

یقینا همین طور است همان طور که عرض کردم، پیر همان انسان کامل است. پیر یعنی انسانی که این راه را رفته. یعنی سختی هایش را کشیده، خطر را به جان خریده و از راه ورسم منزل ها بی خبر نیست. خود پیغمبران پیران طریق اند. اولیاء خدا پیران طریق اند که البته ولی شناسی بحث دیگری است. خوب انبیای خدا بوده اند. کتب آسمانی این را نشان داده و آثارش در دست ماست. اولیای خدا هم بوده اند. بزرگان طریقت هم بوده اند وآثارشان خوشبختانه در دست ماست. اینها راه و رسم منزل ها را می دانستند و این راه را طی کرده اند و اگر ما به کلمات آنها آشنا شویم و به آنها اتصال پیدا کنیم، می توانیم این راه را برویم ولی شرط اول این است که خود، آگاهی پیدا کنیم مادامی که ندانیم راه باطن درون ماست، نمی توانیم. ما فکر می کنیم که راه باطن، بیرون ماست و آن را جستجو می کنیم راه باطن، بیرون نیست.

حضور گر همی خواهی                 زخود غافل مشو حافظ

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیستاگر حضور می خواهی به سراغ خودت برو. حضور را باید در خودت پیدا کنی. این خیلی مهم است. سهروردی هم همین را می گوید. به نظر من حافظ از سهروردی گرفته است. به نظر من حافظ همه سهروردی را خوانده بود. چون تمام پیام سهروردی حضور انسان است و حضور باطن، حضور انسان است. و چیزی است که دنیا امروز نمی خواهد گوش بدهد، امروز وقتی از باطن صحبت می کنیم فکر می کنند باطن یعنی اعضای باطنی خودشان. اعضا که باطن نیستند! باطن (سرّ سویدا ) که بارها در مورد آن صحبت کردیم، حتی عقل به نظر من از مراحل باطن است و مافوق عقل. ما باید به خود و سرّ سویدای ادراکات درونی خودمان توجه کنیم تا راه باطن را پیدا کنیم.

وقتی این توجه را پیدا کردیم باطن کلمات بزرگان را می فهمیم. ببینید شعر مولانا را ممکن است همه بخوانند اما همه کس مودّی و محتوای آن را خوب نمی فهمد. الان تفسیرهایی که می شود، بعضی ها ظاهری تفسیر می کنند، چون اهل ظاهر اند و بیش از ظاهر نمی توانند بروند و همین شعر حافظ بستگی دارد چه کسی آن را بخواند. یک آدم اهل ظاهر فکر می کند باید جایی حاضر بشود و حالا او بگوید این حضور نیست. ببینید دنیای امروز، گوشش به باطن کم بدهکار است و کم به باطن گوش می دهد. شاید همیشه همین طور بوده. به باطن توجه کردن به این معنی نیست که فقط به باطن توجه شود، عرض کردم که همیشه باید دو شمّ داشته باشیم. چشم ظاهری و چشم باطنی. اگر با این دو چشم کار نکنیم گرفتاریم. به باطن محض رفتن و غفلت از ظاهر، خطر است. غرق در ظاهر شدن و غافل از باطن بودن خطر است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *