فلسفه و نظم جهانی

Dr-Ebrahimi-Dinani-write
عظمت انسان در روانشناسی نمی گنجد
۱۳۹۵-۰۲-۳۰
Dr Dinani maarefat 12
برنامه معرفت سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۵
۱۳۹۵-۰۳-۱۰
نمایش همه

فلسفه و نظم جهانی

Dr-Dinani-Philosophy

آنچه او بهر آدمی آراست     آرزو آن‌چنان نخواهد خواست

همان‌طور که آمد موضوع بحث این همایش نظم است. شاید هیچ موضوعی در عالم هستی از موضوع نظم مهمتر نباشد، در واقع فلسفی ترین موضوع و بنیادی ترین مسئله در عالم هستی همین موضوع است. عدالت چیست؟ هر چیزی در جایگاه خودش عالی است، اما چه کسی می‎داند جای اشیا کجاست، اصل مسئله همین است. اگر من بخواهم وارد این بحث عظیم و لایتناهی شوم باید از اینجا آغاز کنم که الفاظ و کلماتی که از ابتدای همایش تا الآن استفاده شده است را نقطه‌ی شروع قرار دهم، اگر این لغات و لغات عالم به هر زبانی -تأکید می‎کنم لغت- را بشمارید چند لغت در عالم می‎شود؟

حال فکر کنید این حجم لغات بدون نظم رها می‎شدند، فرهنگ لغات مختلف در زبان‎های مختلف نبودند، آیا معناها قابل فهم به این شکل بود؟ چه کسی چه معنایی از یک لغت درمی‎یافت؟ هیچ. اما تمام معانی عالم از آغاز تاکنون در هستی، در همین الفاظ و کلمات پراکنده است وقتی پراکندگی آن‎ها رفع شود. حال چه چیزی به آن‎ها معنا می‎دهد و این لغات را از پراکندگی می‎رهاند؟ نظم.

در واقع باید گفت در هر زبانی یک نظمی بین لغات برقرار است؛ فعل، فاعل، زمان و مکان. در عالم مدرن و پیشرفته‌ی علوم، «زمان و مکان» نمی‎گویند و گفته می‎شود «زمان-مکان»، این دو را می‎خواهند یکی کنند و یک مرد عربی این دو واژه را یکی کرده و اصطلاح «زمکان» ابداع کرده است. این لغت جدید را در هیچ قاموسی شما پیدا نخواهید کرد، در طول تاریخ زبان عربی چنین کلمه‎ای نداریم. من فکر کردم و دیدم کلمه‎ی خوبی ساخته است و با این ابداع، زمان و مکان را با هم آورده است. این دو از هم جدا نیستند، نه زمان جدا از مکان داریم و نه مکان جدا از زمان.

حال که ما باید فارسی را پاس بداریم، قبل از این مرد عربی ما اصطلاح «جایگاه» را داریم و این کلمه را از خیلی زمان‎های پیش به کار برده‎ایم؛ «جای» یعنی «مکان» و «گاه» یعنی «زمان»؛ این کلمه به واقع کلمه‎ی زیبایی است. زبان، لغات یا مجموعه‎ای از لغات نیست. اگر آن نظم درونی و باطنی در درون دستور زبان نباشد و بی‎نهایت لغت بگذارید، معنی نمی‎دهد؛ وقتی لغت در جایگاه خود قرار گرفت معنا به وجود می‎آید.

در ابتدای بحث شعری خواندم (آنچه او بهر آدمی آراست/ آرزو آن‌چنان نخواهد خواست)، نشان می‎دهد که در عالم یک خطا نیست. حالا این نظم را چگونه پیدا کنیم؟ کوه و دریا و گردش زمین و سیارات همه منظم در جای خودشان قرار دارند و حرکت می‎کنند و دارای نظم خاصی هستند، ولی انسان نظم‎شناس نظم خودش را نمی‎شناسد و آن را نمی‎فهمد. باید گفت انسان همه‎ی نظم را می‎فهمد اما خودش گاهی بی‎نظمی می‎کند. اما برای خداوند همه ‌چیز نظم است، چون خودش ناظم است. حال اینجا باز سؤال پیش می‎آید که خداوند ناظم است یا صانع و یا مبدع؟ این سه کلمه تقریباً به یک معنی است، تفاوت‎هایی بین این لغات است که در این فرصت کوتاه نمی‎توانم به آن‎ها بپردازم. به موضوع انسان بازگردیم، این انسان ناظم و نظم‎شناس که همه‎ی نظم‎ها را خوب می‎فهمد ولی نظم خودش را نمی‎فهمد، از کجا می‎داند بی‎نظمی یعنی چه؟

برای این است که این انسان تکلیفش روشن نیست -البته از نظر شریعت تکلیفش روشن است اما می‏خواهم چیز دیگری بگویم-، همه کار می‎کند؛ یعنی هم کار جبرئیلی می‎کند و هم کار گرگی و غیره. حالا چرا این‌طور است؟ برای اینکه ترکیبی است، ظاهرش ظاهر است و باطنش باطن، گاهی آن کاری که باطنی است اشتباه می‎کند و ظاهر را می‎گیرد و گاهی آنچه که ظاهر است باطن را می‎گیرد. هیچ موجودی در عالم افراط و تفریط ندارد جز انسان، گاهی اوقات از جبرئیل بالاتر می‎رود و گاهی اوقات از حیوان نیز منزلتی پایین‎تر می‎گیرد. این فاصله‎ی عریض یعنی فاصله‎ی بین مُلک و ملکوت فاصله‎ی زیادی است، اینجاست که خودش می‎فهمد نظمش را خراب کرده است.

حافظ بیتی در یکی از غزلیاتش دارد که بسیار هم معروف است، او می‎‌گوید: «بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم/ فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم». ظاهراً حافظ بزرگ این مرد عارف -عجب اندیشمندانی داشتیم- می‎خواهد سقف فلک را بشکافد. این‌همه دانشمند تا کره‌ی ماه می‎روند و بدون نتیجه برمی‎گردند حالا حافظ ادعا می‎کند که می‎خواهد فلک را سقف بشکافد، او می‎خواهد با چه چیزی سقف فلک را بشکافد؟ با «گل افشاندن» و «ساغر در می انداختن»؛ او گویا با این دو می‎خواهد این کار را بکند.

حافظ دقیق صحبت کرده و با این دو می‎توان سقف فلک را شکافت. اگر شما این دو را با هم هماهنگ کردید مطمئن باشید که سقف فلک را می‎شکافید. «گل برافشان»، منظور «عقل» است، «می در ساغر انداز» نیز «عشق» است. با عقل تنها نمی‎توان هیچ کاری کرد، راکد و منجمد می‎شود، عقلی که در آن عشق نباشد کارآمد نخواهد بود؛ عشق تنها منهای عقل و درایت و شعور مساوی با حماقت است.

ببینید که حافظ چه دقیق به مسئله اشاره کرده است، در این بیت گل افشاندن تجلی و ظهور عقل است، فهم و گسترش آن است. بدین‌ترتیب فهم جلو می‎رود مُلک و ملکوت را درمی‎نوردد، اما همراه با می در ساغر انداختن؛ بدین‌ترتیب عشق را همراه عقل می‎کند. اگر این دو با هم توأم و یکی شدند سقف فلک را می‎شکافند. چطور این دو سقف فلک را می‎شکافند؟ می‎رود مافوق فلک. حضرت ختمی مرتبت صلی‎الله علیه و آله تا کجا رفت؟ تا مریخ یا تا مافوق فلک، رفت تا آنجایی که نه فلک هست و نه مَلک؛ این شکافتن هم معنی دارد؛ شکافتن یعنی اتحاد عقل و عشق، تجسم حقیقت.

my telegram

3 دیدگاه ها

  1. حسین می‌گه:

    مثه همیشه عالی هستین
    ممنوووون

  2. حمید رضا اکرمی پور می‌گه:

    عالی هستن استاد واقعا

  3. سلطانی می‌گه:

    سلام من یک معلول هستم که سودا خودآموز دارم..
    سخنان استاد تمام وجودم و آروم میکنه.
    آرزوم دیدار استاد.
    خدا سلامت شون بداره

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله را حل کنید *