داستان ضحاک ماردوش در شاهنامه
حاکم ظالم، خرد مردم را از بین می برد
۱۳۹۶-۰۲-۱۳
آشنایی زدایی چیست
آسیب عادت های زبانی در تحلیل فلسفی
۱۳۹۶-۰۲-۱۵
نمایش همه

داستان زندگی شما چیست؟

اعتراف نامه نویسی راهی برای شناساندن خود
اعتراف نامه نویسی راهی برای شناساندن خود ؟

چه کسی می تواند بداند که آنچه در درون یک انسان می گذرد چیست؟ و چگونه می توان دریافت که آنچه او ابراز می دارد درست همان چیزی است که در ژرفای ضمیرش تحقق یافته است؟ مشکل بزرگتر در اینجا این است که گاهی خود شخص نیز نمی تواند بداند که در اعماق ضمیر و ژرفای هستی اش چه می گذرد، مگر اینکه خداوند تبارک و تعالی حقیقت را برای او عیان و آشکار سازد. برای حل این مسئله آیا اعتراف نامه نویسی راهی برای شناساندن خود به شمار می رود؟ اشخاص بسیاری را می شناسیم که به نوشتن اعتراف نامه مبادرت کرده اند و از این طریق خواسته اند خود را بدان گونه که هست و زیسته اند به دیگران بشناسانند، البته این اشخاص بیشتر به مغرب زمین و جهان مسیحیت تعلق دارند و غالب آنها به نوعی تحت تاثیر قدیس بزرگ «اگوستین» قرار گرفته اند. کسانی که به نوشتن کتاب اعترافات دست می زنند، از اقرار به گناه و اعتراف به اعمال قبیح و زشتی که در زندگی آنها به وقوع پیوسته دریغ نکرده و آنها را برای دیگران آشکار می سازند.

اقرار به گناه و اعتراف به اعمال زشت در جهان اسلام به هیچ وجه پسندیده نیست. و در برخی موارد خود، گناه به حساب می آید. به همین جهت است که در میان اندیشمندان اسلامی اعتراف نامه نویسی مرسوم نبوده و کسی به تالیف این گونه آثار اقدام نکرده است. در تاریخ فرهنگ اسلامی تنها کسی که به این نوع اندیشه و این طرز فکر نزدیک شده است، ابو حامد غزالی را باید نام برد. این اندیشمند اسلامی کتابی تحت عنوان اعترافات تالیف نکرده، ولی در کتاب مهم و اساسی خود «المنفذ من الضلال» به برخی از حالات روحی و درونی خود اعتراف کرده که لوازم و آثار مترتب بر آن می تواند بسیار سخت و سنگین بوده باشد. تردیدی نیست که ابوحامد غزالی یک فقیه بزرگ بوده و عنوان پرافتخار حجت الاسلام بودن را نیز از طریق خلافت و حکومت زمان خود به طور رسمی دریافت کرده است. کسانی که با موازین فقه اسلامی آشنایی دارند به خوبی می دانند که اظهار شک و تردید در اصول عقاید دینی یک گناه بزرگ و خطرناک شناخته می شود.

اعتراف نامه نویسی ابوحامد غزالی

در یک چنین اوضاع و شرایط، ابوحامد غزالی خود را به یک وادی خطر انداخته و با نوشتن کتاب شگفت انگیز «المنفذ من الضلال» به شک و تردید در همه امور اعتراف کرده است. او با یک بررسی و تحلیل در مسائل معرفت شناسی عقاید جزمی خود را از دست می دهد و به عالم سهمناک و سخت تردید و شک قدم می گذارد. حالت شک و تردید در درون غزالی به مرحله ای میرسد که اعتماد و اطمینان خود را حتی به محسوسات و ضروریات عقلی از دست می دهد. چنانکه خود او می گوید حالت شک و تردید به طور واقعی و نه به صورت دستوری حدود مدت دو ماه به طول می انجامد، ولی سرانجام در حالت عزلت و خلوت، نوری در دلش تابیدن میگیرد و در اثر تابش این نور الهی است که حالت شک و تردید از دل او زدوده می شود و عقاید از دست رفته دوباره به حالت اصلی و اولی باز می گردد، البته با این تفاوت که عقاید و اندیشه های او پیش از این حالت جنبه تحقیقی نداشته و بعد از این حالت با عمق و تحقیق مقرون می گردد. شاید یکی از عواملی که موجب شده غزالی در نظر اندیشمندان مغرب زمین از محبوبیت و شهرت بیشتری برخوردار شود، همین حالت تردید و دگرگونی است که با نوعی اعتراف و اقرار نیز همراه است. به هر صورت اعتراف نامه نوشتن یکی از راههای است که اشخاص می کوشند خود را از این طریق و بدان گونه که هستند به دیگران بشناسانند. شاید حکیم عمر خیام نیز به همین معنی اشاره داشته آنجا که در رباعی معروف خود گفته است:

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی      هرلحظه به دام دگر پا بستی

گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم          اما تو چنانکه نمایی هستی

در ادامه بخوانید:  عالم خواب کجاست؟
اعترافات ژان ژاک روسو

در میان آن دسته از اندیشمندان مغرب زمین که به نوشتن کتابهایی با عنوان اعترافات مبادرت کرده اند کسانی را می شناسیم که به عقاید دینی پای بند نبوده و با اندیشه های مذهبی هم آهنگی ندارند . اندیشمند معروف ژان ژاک روسو در زمره این اشخاص بوده و کتاب اعترافات خود را نیز بر همین اساس به رشته تحریر در آورده است . او کتاب خود را در این باب با سخن گفتن خویش آغاز کرده و می گوید:

«می خواهم به همنوعان خودم تمام آن چیزهایی را که به سرشت انسان مربوط می شود نشان دهم و البته آن انسان خود من هستم . سرشت من همچون سرشت کسانی نیست که تاکنون آنها را دیده ام. اگر بیش از اینکه اکنون هستم ارزش و اعتبار ندارم، لابد از این جهت است که با دیگران تفاوت دارم. این که آیا طبیعت در شکستن قالبی که مرا در آن ریخته اند راه خطا پیموده است یا نه در معرض داوری کسی نمی تواند قرار گیرد، مگر اینکه سخن مرا تا به آخر بخواند . بگذار صور اسرافیل هر گاه که خواسته باشد به صدا درآید. با این کتاب که در دست دارم در پیشگاه قاضی مطلق برای دفاع از خود حاضر خواهم شد و با سخنان شمرده خواهم گفت: این است آنچه کرده ام، اندیشیده ام و بوده ام، خوب و بد را با صراحتی یکسان گفته ام، درباره هیچ چیز سکوت نکرده ام و از خوبی چیزی بر آن نیفزوده ام …….. خود را همان گونه که هستم نشان داده ام. خوار و پست، اگر چنان بوده ام؛ خوب و شریف و والا و اگر چنین بوده ام. از خود درونم پرده برگرفته ام، چنانکه گویی تو خود آن را دیده باشی. وجود جاودانه، بر گرداگرد من جمع بی شماری از همنوعان انسانم را گرد آورده است، بگذار آنان اعترافات مرا بشنوند؛ بگذار بر اعمال پوچ و بی ارزشم بنالند و از رنجهای من شرمگین شوند. بگذار هر یک به نوبه خود در برابر سریر تو آنچه در دل دارند با همان صداقت آشکار سازند و بگذار حتی یک نفر اگر جرات و جسارت گفتن دارد بگوید که من از آن مرد بهتر بودم»

اگوستین در کتاب اعترافاتش هیچ گاه خود را خوب و شریف و والا قلمداد نکرده است، بلکه افسوس گذشته ها را می خورد که چرا به این چیزها می اندیشیده است، اما ژان ژاک روسو برای رفتار انسان معیارهای دیگری مطرح می کند. او نه در برابر خدا، بلکه در برابر انسانها اعتراف می کند. برای اعترافات انگیزه های مختلف و متعددی ذکر کرده اند.

ما اکنون درباره تعداد این انگیزه ها و صحت و سقم آنها چیزی نمی گوییم. همین اندازه یادآور می شویم که بیشتر کسانی که اعتراف نامه می نویسند هدف اصلی و غرض نهایی خود را در این خلاصه می کنند که بتوانند خود را بدان گونه که در واقع هستند و زندگی می کنند به دیگران نشان دهند. اما پرسش اصلی و اساسی که در اینجا مطرح می شود این است که آیا روایت قطعی و غیر قابل تردیدی از زندگی یک انسان وجود دارد یا اینکه اساسا چنین روایتی امکان پذیر نیست؟ به عبارت دیگر آیا خود شخص و یا هر شخص دیگر می تواند در طول زندگی خود از یک روایت قطعی که همه شئون زندگی را فرا میگیرد سخن بگوید؟ پاسخ به این پرسش چندان آسان نیست، زیرا وقتی در مقام پاسخ به همین پرسش است که ما با بسیاری از مسائل مهم و اساسی فلسفه روبرو خواهیم شد.

چگونه انسان می تواند یک روایت قطعی و فراگیر از زندگی واقعی و عینی خود ارائه دهد، در حالی که به بسیاری از آنچه در این زندگی به وقوع پیوسته دسترسی ندارد و حوادث ایام کودکی خود را نیز اساسا به یاد نمی آورد. نسبت انسان به ایام آینده نیز به هیچ وجه روشن تر از نسبت او با حوادث گذشته نخواهد بود. چه کسی می تواند بداند که در هر یک از لحظه های آینده چه حوادثی به وقوع خواهد پیوست و چگونه اموری در انتظار انسان است. فیلسوفان وجودی معاصر، در مغرب زمین به این مساله بیشتر توجه کرده و روی آن تاکید فراوان کرده اند. بسیاری از این اندیشمندان معتقدند انسان تنها موجودی است که ماهیت خودش را می سازد و به آن سامان می دهد. از نظر این اندیشمندان در هر لحظه از لحظه های زندگی، ممکن است انسان در یک تغییر و تحول کلی و اساسی قرا گیرد و در این تحول کلی و اساسی است که عالم انسان غیر از عالمی است که قبلا در آن زندگی می کرده است.

در ادامه بخوانید:  افق و ایدئولوژی

امکان یک چنین تغییر و تحولی همواره در زندگی انسان تحقق دارد و حتی تا آخرین لحظه های حیات و زندگی نیز این امکان از او سلب نمی گردد. برای اثبات این امکان و حتی وقوع این گونه تحولات و دگرگونی ها شواهد تاریخی بسیاری وجود دارد که در زندگی انسان ها به وقوع پیوسته است. کسانی از بزرگان اهل معرفت را می شناسیم که در یک لحظه تاریخی از زندگی خود تحول پذیرفته و سرنوشت او به کلی دگرگون گشته است.. کسانی نیز هستند که به عکس، اهل معرفت دچار سوء عاقبت شده و در یک لحظه معیّن به وادی فساد و تباهی فرورفته اند.

اسنان مادام که زندگی خود را به پایان نرسانده نمی تواند چهره واقعی و کامل آن را برای دیگران آشکار سازد، زیرا هر لحظه ممکن است در آنچه او آن را به عنوان زندگی واقعی خود ترسیم کرده نوعی تغییر و تحول کلی تحقق پذیرد

شناساندن به تمام معنای خود به دیگران، تا آخر عمر غیرممکن است

مادام که انسان در قید حیات بوده و از زندگی در این جهان برخوردار است، از امکان رسیدن به عالم سعادت و یا فرو افتادن در وادی شقاوت برکنار نیست. آخرین فعلیت ماهوی انسان هنگامی تحقق می پذیرد که آخرین لحظه زندگی او به پایان رسیده باشد. این مساله نیز مسلم است که با پایان یافتن زندگی، انسان دیگر نمی تواند فعلیت ماهوی خود را به دیگران نشان دهد. به عبارت دیگر می توان گفت زندگی انسان مادام که به پایان خود نرسیده است، ناقص و ناتمام به شمار می آید و هنگامی که پایان آن فرا می رسد. دیگر نمی توان آن را برای دیگران آشکار ساخت. درست است که در عرف حکمای اسلامی، انسان به عنوان یک حقیقت نوعی مطرح شده و افراد یا اشخاصی نیز در این حقیقت نوعی متفق و مشترک شناخته می شوند؛ ولی در نظر برخی از ارباب معرفت، اشخاص و افراد آدمی به حسب باطن و عالم درون متفق الحقیقه نبوده و هر فردی از افراد، یک نوع مخصوص به خود و منحصر به فرد شناخته می شوند. وقتی گفته می شود هر شخصی از اشخاص به حسب باطن و عالم درون یک نوع مخصوص به خود شناخته می شود، منظور این است که نوع اندیشه و کردار هر شخص فعلیت نهایی او را تشکیل می دهد چون اندیشه ها و اعمال اشخاص با یکدیگر تفاوت دارد. ناچار فعلیت نهایی اشخاص که واقعیت نوعی آنان را تشکیل می دهد نیز متفاوت خواهد بود.

اکنون اگر توجه داشته باشیم که اندیشه و کردار هر شخص به اراده او بستگی دارد به اهمیت نقش اراده و اختیار در زندگی انسان واقف خواهیم شد. و در اینجاست که می توانیم ادعا کنیم انسان به حکم این که یک موجود مختار و آزاد است ، مادام که زندگی خود را به پایان نرسانده نمی تواند چهره واقعی و کامل آن را برای دیگران آشکار سازد، زیرا هر لحظه ممکن است در آنچه او آن را به عنوان زندگی واقعی خود ترسیم کرده نوعی تغییر و تحول کلی تحقق پذیرد. اراده و آزادی سرنوشت ساز است و از وقتی که آزادی در وجود آدمی تجلی و ظهور پیدا کرد پیش بینی قطعی و تعیین واقعی سرنوشت در هر یک از اشخاص پیش از رسیدن به پایان زندگی به طور معمول و متعارف امکان پذیر نخواهد بود. با توجه به آنچه تاکنون در اینجا ذکر شد به روشنی معلوم می شود که شناخته شدن تا چه اندازه مسئله ساز و مشکل آفرین است.

1 دیدگاه

  1. لیلا گفت:

    ممنون به خاطر اینکه اینهمه اطلاعات رو دراختیارمون قرار میدید.خیلی برام جذاب بود در مورد شناخت واقعی هر شخصی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله را حل کنید *