فکر شما از کجا طلوع می کند؟

Dr Dinani maarefat 10
برنامه معرفت سی ام بهمن ۱۳۹۴
۱۳۹۴-۱۱-۳۰
Dr Dinani maarefat 3
برنامه معرفت چهاردهم اسفند ۱۳۹۴
۱۳۹۴-۱۲-۱۶
نمایش همه

فکر شما از کجا طلوع می کند؟

DrEbrahimi-Dinani

برف ذاتاً آب است. آبی که در ناودانه است عاریه است و عبور می کند اما آب در برف، عاریه نیست. این بهترین مثال برای ذاتی و عاریتی است. آب برای برف ذاتی است ولی برای ناودان عاریتی است. گذشت زمان امور عرضی و عاریتی را تغییر می دهد، اما ذات را تغییر نمی دهد. زمان رنگ را عوض می کند، فصل را عوض می کند، جوان را پیر می کند اما ذات را پیر نمی کند. ذات چیزی است که با زمان و مکان تغییر نمی کند ولی امور عرضی با تغییر زمان و مکان، تغییر می کند. به امور عاریتی چندان دل نبندید و اگر دل ببندیم عاریتی دل ببندیم و اگر دل بستیم عاریتی دل ببندیم. ما نمی توانیم به این جهان تعلق نداشته باشیم. ما به این جهان تعلق داریم. حیوانات، جمادات و نباتات به این جهان تعلق دارند.

یک خصلتی در انسان است که در حیوانات نیست. حیوان و نبات و جماد نمی تواند ترک تعلق کند اما انسان می تواند ترک تعلق از این جهان کند. در واقع توانایی ترک تعلق از این جهان را دارد. فقط انسان می تواند ترک تعلق کند. هیچ موجودی توانایی ترک تعلق از این جهان را ندارد و سرش در یک کلمه آن هم «نه گفتن» است. حیوان و نبات و جماد نمی تواند «نه» بگوید. انسان در عین اینکه نیازمند است، اما این قدرت را دارد برای یک لحظه و یا برای همیشه «نه» بگوید. قدرت انسان در آری گفتن بیشتر است یا در «نه» گفتن؟ بیشتر قدرت انسان در «نه» گفتن آشکار می شود. انسان غواص است و با خرد خود غواصی می کند. ماهی هم در دریا شنا می کند. حیوانات دریایی در یک سطحی از دریا زندگی می کنند و از آن سطح بالاتر یا پایین تر نمی توانند بروند. انسان می تواند با خرد خود به اعمال دریا برود. انسان به مرتبه دریا کاری ندارد. می تواند تا اعماق دریا برود.

صوت و سخن چیست؟ سخن از چه ترکیب می شود؟ از صوت. اگر ما صوت نداشته باشیم، سخن نمی توانستیم بگوییم. ماده سخن، صدا است، یعنی صوت. از سخن گفتن، جمله گفتن، حرف زدن، از حروف تشکیل می شوند و حروف از صوت. اگر از صوت حرف نسازی، صوت را به صورت «الف» یا «ب» یا «ج» نگویی، نمی توانی چیزی بگویی. ممکن است یک موزیسیون بگوید من با صوت حرف می زنم، بگوید با صوت معنی القاء می کنم و حرف هم نمی زنم، او با صوت حرف می زند اما آن را آهنگین می کند. یک مقام، یک فراز و نشیب به صوت می دهد که آهنگ و ملودی ساخته می شود و معنی را القاء می کند. ولی اگر نت به صوت ندهی، معنی نمی دهد. صوت بدون حروف معنی ندارد. با صوت، حرف می سازیم، کلمه می سازیم و معنی را می رسانیم. چقدر از صوت می توان حرف و جمله ساخت؟ بی نهایت از صوت حرف می سازیم. یک موزیسیون هم با فراز و نشیب آهنگ می سازد اما خود صوت بدون فراز و نشیب هیچ معنی را القاء نمی کند.

انسان چنین هنری دارد که از صوت و سخن معنی القاء کند. عالم معنی بی نهایت است. این بی نهایت معنی، در بی نهایت سخن می آید. آیا بی نهایت معنی تاکنون در سخن آمده است یا هنوز معانی هست که هنوز در سخن نیامده باشد؟ آیا همه معانی به سخن آمده است یا هنوز نیامده است؟ اگر به زبانی الهیاتی بخواهیم سخن بگوییم، مقام ذات حق تبارک و تعالی در سخن نمی آید. ذات حق را در سخن نمی شود بیان کرد. در چه جمله ای می توانی ذات حق را بیان کنی؟ اما صفات او را می توانیم بگوییم. در زبان هم یک نوع اشاره وجود دارد، یک نوع صوت. هر چیزی بیاید در بیان است. چیزی می تواند باشد که حتی در اشاره هم نیامده. خداوند تبارک و تعالی در قرآن اشاره کرده است از آنچه بگویی و به زبان آید و به اشارت آید، برتر است. او برتر از گفتن ماست. او برتر از فهمیدن ماست. خیال، کجا می تواند به ذات راه پیدا کند؟ جهان پر از «تو» است، اما «تو» را نمی بیند. چیزی بالاتر از جهان است، چیزی بالاتر از مخلوق است. اینها توحید است. فقط انسان می تواند اینها را بفهمد.

موجوداتی که در این عالم اند، همه شان با انسان فرق دارند. انسان با همه شان فرق دارد. شما وقتی از یک چیزی بخواهید سوال کنید، می گویی این چیز؟ فلان چیز، چیست؟ با «چیست» سوال می کنید. چرا به غیر انسان می گوییم «چیست»؟، یک تفاوتی بین انسان و دیگران هست. هر چه غیر از شماست، شیء است، اما شما شیء نیستید، ممکن است خودت را شیء ببینی اما آن لحظه که خودت را می بینی، آن بیننده شیء نیست. انسان هیچ وقت شیء نیست اما هر چیز دیگر در عالم امکان، شیء است. از انسان با «کیست» و دیگران را با «چیست» پرسش می کنند، چون «من»، «من» نیستم، همه چیز اوست. وقتی همه چیز اوست، دیگر «من»، «من» نیستم. وقتی می گویی همه چیز اوست که دیگر «تو»، «من» نباشی. اگر بگویی «من»، منم، دیگر نمی توانی بگویی همه چیز اوست. وقتی که نباشی می توانی بگویی همه چیز اوست. حق تعالی اوست. اگر بگویی «من» منم، این دیگر توحید نیست. اگر «من» را مغرب عالم هستی حساب کنی، روح را باید شرق عالم هستی حساب کنی. خودت هم مغربی هم مشرق. مغربت کجاست؟ تنت و لوازم و احتیاجاتت هستند. مشرقت کجاست؟ روان، روح نفس ناطقه، چرا در انسان هم مغرب هست و هم مشرق.

فکر شما از کجا طلوع می کند؟ شما وقتی کارهای خوب و فکورانه و عالمانه انجام می دهید، از کجا ناشی می شود؟ از فکر یا عقل؟ اول از فکر می آید، فکر شرقی است و بدنت غربی، پس با هر دوی آنها انجام می دهی، اما فکر اول باید باشد، انسانی که دنیوی است، جنبه غربی اش بیشتر است. انسانی که الهی تر است، شرقی تر است. چرا هم شرقی هستیم و هم غربی؟ چون ما می توانیم هم غربی باشیم هم شرقی و چون ما می توانیم هم غربی باشیم و هم شرقی، پس نه می توانیم شرقی باشیم و نه می توانیم غربی باشیم. اگر خورشید معرفت شرقی بتابد، تمام بدن شما شرقی می شود. بدن حضرت محمد(ص) شرقی بود، سایه هم نداشت. همه بدنش نورانی شده بود. حضرت مسیح، لقبش روح الله است و روح شرقی است. حضرت مسیح شرقی است، مال غربی ها نیست. غربی ها از آنجائی که به حضرت مسیح ایمان آوردند، شرقی شدند. چون حضرت مسیح شرقی است. بشراً سویّاَ. سویّا یعنی شرقی. سویّا همان شرقی است.

عالِم در دو عالَم سرور است. اصلا سروری با علم است. هیچکس بدون علم سروری ندارد. اگر علم و آگاهی نداشته باشی، سروری نداری. علم سرور است. نه تنها در این عالم بلکه در آخرت هم علم سرور است. ظهور سروری آگاهی است و اشخاصی که می خواهند سرور بشوند باید آگاهی پیدا کنند. سروری از غیر آگاهی پیدا نمی شود.

1 دیدگاه

  1. اشراق می‌گه:

    با سلام.لینک فایل ۷ اسفند را نگذاشته اید.لطفا لینک مربوطه را بارگذاری فرمایید.ممنونم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله را حل کنید *