برنامه معرفت ۱۳ تیر ۱۳۹۳
۱۳۹۳-۰۴-۱۴
برنامه معرفت ۲۰ تیر ۱۳۹۳
۱۳۹۳-۰۴-۲۱
نمایش همه

ذات شیء، هرگز مقتضی نیستی خودش نیست

Ghavaed

‏الشیء لا یعدم بذاته

‏به مقتضای این قاعده، هیچ چیز خود به خود نابود نمی شود و ذات شیء هرگز مقتضی نیستی خود نمی باشد. بلکه همواره نیستی عارض بر ذات شیء می شود؛ زیرا اگر ذات هر شیء نیستی را اقتضا می کرد، هرگز موجود نمی شد.

‏برخی گمان کرده اند که این قاعده عام نیست و مسئله حرکت از دایره شمول آن خارج است؛ زیرا چنین پنداشته اند که حرکت خود به خود نابود می شود و ذات آن نیستی را می پذیرد و هر دم موجود و معدوم شدن خاصیت ذاتی آن است. ولی این پنداری است محال که براساس محکم عقل استوار نیست؛ زیرا اگرچه حرکت موجودی است سیال و لغزنده که بر یک قرار نیست و همواره در حال موجود و معدوم شدن است؛ ولی هرگز بدون علت نه موجود می شود و نه معدوم؛ بلکه همواره با اتکاء به علت، جزئی از آن جای خود را به جزئی دیگر می دهد و به این ترتیب ادامه می یابد.

‏ابونصر فارابی، فیلسوف اول اسلام، این قاعده را مورد بحث قرار داده و می گوید: الشیء لا یعدم بذاته و إلّا لم یصح وجوده؛ والذی یتوهم فی الحرکه أنّها انعدم بذاتها، محال؛ فإنّها لعدمها سبب، فإذا بطلت الحرکه الأولی یتبع بطلانها وجود حرکه أخری.(۱)

‏سهروردی

‏شیخ مقتول شهاب الدین سهروردی، این قاعده را تحت عنوان «‏الشیء لا یقتضی عدم نفسه» مورد بحث قرار داده و برای اثبات آن استدلال کرده است. در استدلال وی برای اثبات این قاعده، سخن تازه ای به چشم نمی خورد؛ زیرا استدلالش بر این اصل استوار است که اگر شیء در مقام ذات مقتضی نیستی خود باشد، هرگز به هستی نخواهد رسید و این همان ‏استدلالی است که برای اثبات این قاعده در آثار فارابی دیده می شود. سهروردی مسئله ابدیت و جاویدان بودن حق تعالی را بر این قاعده مبتنی دانسته است، به این ترتیب که گفته می شود اگر نیستی بر حق تعالی روا باشد، باید به یکی از سه طریق زیر باشد:

  1. نیستی را ذات او اقتضا کند.
  2. اموری که در وجود او دخالت دارند، نیستی را بپذیرند و نابود گردند.
  3. چیزی که نیستی آن در وجود حق تعالی موثر است، هستی پذیرد.

‏به مقتضای این قاعده، طریق اول باطل است؛ زیرا چیزی که ذاتش اقتضای نیستی کند، هرگز موجود نمی شود، در حالی که حق تعالی موجود است.

‏طریق دوم نیز باطل است، زیرا حق تعالی از هر جهت واحد و بی نیاز است، و موجودی که واحد و بی نیاز باشد، هیچ گونه امری در وجود او دخالت نخواهد داشت؛ بنابراین نیستی او از، ناحیه نیستی غیر، امری نامعقول خواهد بود.

‏بطلان طریق سوم نیز به روشنی معلوم است؛ زیرا حق تعالی که واجب الوجود و بی نیاز بالذات است، هرگز موضوعی نخواهد داشت، و چیزی که دارای موضوع نباشد، مانع و مضادی نیز نخواهد داشت تا هستی آن موجب نیستی این گردد. و این از آن جهت است که حکما همواره وجود ضدین را وابسته به موضوع دانسته اند و در تعریف دو امر متضاد گفته اند:

  • ‏هما أمران وجودیان یتواردان علی موضوع واحد بینهما غایه البعد و الخلاف.

‏پس از اینکه بطلان هر سه طریق، به روشنی معلوم شد، عدم جواز نیستی بر حق تبارک و تعالی نیز به روشنی معلوم می گردد و سرّ ابدیت و جاودانگی اش آشکار می شود؛ چنانکه می گوید:

  • ‏لا یمکن العدم علی نور الأنوار. إذ لو جاز علیه، لکان عدمه إمّا لذاته أو لبطلان ما لوجوده مدخل فی وحوه کالشروط، أو لحصول ما لعدمه مدخل فی وجوده کالموانع. والاول باطل: لأنّ الشیء لو اقتضی عدم نفسه، لما وجب لوجوب مقارنه المعلول للعله الحاقه والیه أشار بقوله الشیء لا یتقضی عدم نفسه و إلّا ما تحقق. وکذا الثانی، لانّه وحدانی الذات من جمیع الوجوه لاشرط له؛ و إذ لا شرط له فلا یتصوّر علیه العدم بسبب إنتفاء شرطه. وکذا الثالث، لأنّ ماسواه تابع له لاحتیاج الکل الیه لکونه واجباً و غنیاً؛ فلا موضوع له، فلا ضدّ له… و إذ لا شرط له و لا مضادّ له فلا مبطل له. (۲)

پاورقی ها:

  1. رساله اثبات المفارقات. ص۱۹
  2. شرح حکمه الاشراق. ص ۳۰۹

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله را حل کنید *