قاعده اول: انتقالُ الاعراضِ محالٌ

هوالاول و الآخر والظاهر والباطن
هوالاول و الآخر والظاهر والباطن
۱۳۹۱-۱۰-۱۱
قاعده دوم: قاعده امکان أشرف
۱۳۹۱-۱۰-۱۸
نمایش همه

قاعده اول: انتقالُ الاعراضِ محالٌ

تعریف جوهر و عرض

برای توضیح این قاعده، که انتقال اعراض محال است ، ذکر تعریف ماهیت جوهر و عرض بسیار مناسب به نظر می رسد. حکما در تعریف مقوله جوهر گفته اند : جوهر عبارت است از ماهیتی که هر گاه در خارج موجود شود ، در موضوع موجود نمی شود . مانند: جسم، نفس، عقل، هیولا و صورت. که هر کدام از این پنج نوع از انواع جوهر، در خارج موجودند؛ بدون اینکه نیازمند به موضوع بوده باشند.

در تعریف عرض گفته اند: عرض عبارتست از ماهیتی که هر گاه در خارج موجود شود، در موضوعی موجود می شود و بدون موضوع، تحقق آن امکان پذیر نیست؛ مانند دو مقوله کم و کیف و هفت مقوله اعراض نسبیه که هرگاه در خارج موجود شوند در موضوع موجود می شوند. بنابراین عرض ماهیتی است که بدون وجود موضوع نمیتواند در خارج موجود شود.

اکنون این مساله مطرح می شود که آیا انتقال اعراض محال است یا نه؟ و اگر جایز نیست، دلیل بر عدم جواز آن چیست؟ تا آنجا که از مطالعه کتب فلسفی و کلامی بر می آید، کسی قائل به جواز انتقال عرض از یک موضوع به موضوع دیگر نیست؛ بلکه آن را از نظر عقل محال دانسته اند.

نحوه استدلال

معلم دوم ابونصر فارابی کسی که به حق باید وی را بنیانگذار فلسفه اسلامی به حساب آورد، در باب انتقال عرض می گوید: «الأعراض و الصور المادّیه وجودها فی ذواتها هی وجودها فی موضوعاتها فلا یصح، علیه انتقال عن موضوعاتها بل تبطل عنها»

او وجود اعراض و صور مادی را در حدّ ذات عبارت می داند از وجود آنها در موضوعات خودشان [به طوری که حیثیت وجود آنها در خارج همان وجود موضوع در موضوع است] بنابراین انتقال اعراض و صور مادی از موضوعات خودشان از نظر عقل جایز نیست، بلکه انتقال موجب ابطال آنها خواهد بود. سخن فارابی را به تعبیر دیگر می توان چنین خلاصه نمود :

در ادامه بخوانید:  مقدم زمانی، موخر رتبه ای است

وجود عرض در خارج عبارتست از وجود آن در موضوع، به طوری که حیثیت وجود در موضوع عبارتست از حیثیت ذات آن. بنابراین وجود عرض بدون موضوع از نظر عقل امکان پذیر نیست. در این صورت اگر فرض شود که عرض از یک موضوع به موضوع دیگر انتقال یابد، نفس انتقال مستلزم آن است که عرض، موضوع اول را رها کرده و هنوز به موضوع دوم منتقل گردد.

در حالتی که عرض موضوع اول را رها کرده و هنوز به موضوع دوم منتقل نگشته است، لازم می آید در این لحظه عرض بدون موضوع در خارج موجود باشد.در حالی که حیثیت وجود در موضوع برای مقوله عرض حیثیت ذاتی است و انفکاکش از موضوع به هیچ وجه، اگر چه یک لحظه باشد، جایز نیست. چون انفکاک عرض از موضوع ولو در یک لحظه، موجب ابطال آن خواهد بود و این همان معنایی است که فارابی در رساله تعلیقات بدان اشاره کرده است.

ملاصدرا و قاعده انتقال اعراض محال است

ملاصدرا، مانند سایر حکما و متکلمین، به محال بودن انتقال عرض از یک موضوع به موضوع دیگر اعتراف کرده و برای اثبات برخی از مسایل به آن استدلال نموده است . از این طریق می توان ادعا نمود که صدرالمتألهین «انتقال اعراض محال است» را به عنوان یک اصل و قاعده پذیرفته است، چنان که در کتاب اسفار بعد از نقل یک سلسله از آیات قرآن مجید به منظور دلالت آنها بر تجرد نفس ناطقه انسان، می گوید: «و فی الحقیقه جمیع هذه الآیات المشیره الی المعاد و احوال العبادفی النّشأه الثانیه دالّه علی تجرّد النفس لاستحاله اعاده المعدوم و انتقال العرض و ما فی حکمه من القوی المنطبعه»

در ادامه بخوانید:  پرسش از هستی یا هستی پرسش

ملاهادی سبزواری و قاعده

حاج ملا هادی سبزواری در حاشیه اسفار به عنوان توضیح می گوید : «یعنی لو کانت النفس منطبعه فإمّا أن ینتفی بانتفاء المحل حین الموت فیلزم الاول و إمّا أن تبقی و تنقل الی البدن البرزخی و الاخروی فیلزم الثانی» ملاصدرا در اینجا جهت اثبات تجرد نفس ناطقه به یک سلسله آیات قرآنی استدلال می کند که مضمون آیات شریفه رجوع و بقاء نفس ناطقه در معاد وو رستاخیز است . سپس این استدلال را بر دو اصل و قاعده که از نظر وی قطعی و ثثابت اند استوار می سازد که عبارتند از:

  • امتناع اعاده معدوم
  • استحاله انتقال عرض

وجه ابتناء استدلال بر این دو قاعده آن است که گفته می شود اگر نفس ناطقه انسان، مجرد و جاودان نباشد، از این دوحالت خارج نیست:

  1. هنگام مرگ و مفارقت از بدن، نابود می شود.
  2. هنگام جدایی از بدن، به بدن برزخی دیگر منتقل می شود.

در این صورت اگر گفته شود که نفس ناطقه پس از مرگ و جدای از بدن نابود می شود، با توجه به آیات شریفه که به حضور نفس در معاد تصریح می کند، اشکال اول یعنی اعاده معدوم، لازم می آید و اگر گفته شود که نفس ناطقه پس از مرگ و جدایی از بدن به بدن برزخی دیگر منتقل می شود، اشکال انتقال عرض از یک موضوع به موضوع دیگر لازم می آید. و چون هر دو امر یعنی اعاده معدوم و انتقال عرض از محالات عقلی محسوب می شود، ناچار باید به فرض اول، یعنی مساله تجرد نفس ناطقه اشاره کنیم.

برای شرکت در دوره آموزش حضوری کتاب قواعد کلی فلسفه کلیک کنید

17 دیدگاه ها

  1. بهاران گفت:

    با سلام و روز بخیر
    در پاراگراف آخر که گفته شده: اگر گفته شود که نفس ناطقه پس از مرگ و جدایی از بدن به بدن برزخی دیگر منتقل می شود ، اشکال انتقال عرض از یک موضوع به موضوع دیگر لازم می آید .
    یعنی نفس ناطقه به عنوان عرض در نظر گرفته شده؟

    • صدرالمتألهین در نتیجه اعتقاد به حرکت در جوهر معتقد شد که نفس انسان به وجود نفسی ، قبل از بدن وجود نداشته بلکه با پیدا شدن بدن پیدا می شود و تدریجاً در نتیجه حرکت جوهری راه کمال پیموده به مقام تجرد می رسد و با مردن بدن او نمی میرد و زنده و جاوید می ماند، و لذا تعلّق و احتیاج نفس را به بدن، صرف برای افعال نمی داند، بلکه نفس، بنا بر عقیده او، در اصل ماهیت و پیدا شدن و تکوّن احتیاج به بدن دارد و با بدن پیدا می شود.
      حقیقت انسان یعنی نفس تا وقتی که از مرتبه حس و خیال و وهم نگذشته محتاج به بدن است امّا همینکه به مرتبه تعقل رسید مجرد است و حاجتی به بدن مادّی ندارد.و چون صدرالمتألهین در جوهر اشیاء حرکت رو به کمال قائل است از این جهت می گوید: روح با بدن پیدا می شود و در آغاز پیدا شدن وجود روح و بدن ممزوج و متحد با یکدیگر است و تدریجاً جوهر روح شدت یافته رو به کمال بالا می رود تا به مقام تعقل می رسد و مجرد می شود و باقی می ماند.
      البته نظر خواجه نصیر بسیار متفاوت است و او می گوید نفس عرض نیست بلکه جوهر است و علتش را در ملزومات عرض دانستن می داند و می گوید خاصیت عرض آنست که محمول و مقبول چیز دیگری باشد که خود آن چیز مستقل باشد تا حامل و قابل آن عرض شود، در این صورت ذات مردم می بایستی حامل و قابل صورتهای معقولات و معانی و مدرکات باشد و پیوسته صورتی در او متمثل می شود و صورت دیگر از او زایل می گردد و این منافی عرضیت است، پس نفس عرض نمی تواند باشد و چون هر موجودی غیر از جوهر و عرض چیز دیگری نمی تواند باشد پس نفس جوهر است! و دلایل دیگری اقامه کرده است که هر موجودی یا بسیط است یا مرکب و ثابت کرده است که نفس بسیط است.
      در هر صورت بعد از خواجه نصیر ملاصدرا توانست با دلیل این نظریه را رد کند و نظریه مخالف را از باب تکمیل بحث ذکر کردم
      موفق باشید

  2. s گفت:

    سلام، ببخشید نفس دقیقا چی‌ هست؟ و فرقش با روح و عقل چیست؟ آیا اینها ( روح، عقل) جز نفس هستند؟ یا جز بدن هستند یا اصلا هر کدام مستقل از دیگریست؟ و اگر انسان را بخواهید تعریف کنید چه میگوید؟ از چی‌ ساخته شده است؟

    با سپاس از شما

    • فلاسفه در اصطلاح به روح ، (نفس ) می گویند . و فرقی بین این دو نیست . ملاک هویت انسان، همان روح اوست که بوسیله فرشته ی مرگ، گرفته می شود و محفوظ می ماند نه اجزای بدن که متلاشی می شود و در زمین، پراکنده می گردد پس انسان، بطور کلی، از دو نوع ادراک، برخوردار است: یک نوع، ادراکی که نیازمند به اندامهای حسّی است، و نوع دیگری که نیازی به آنها ندارد.

      فلاسفه می گویند روح گوهری است بسیط و مجرد از ماده و لوازم ماده و تعلق آن به بدن ،تعلق تدبیری است. مانند تعلق سلطان به مملکت و ناخدا به کشتی. آیه شریفه «نفخت فیه من روحى» که شما در ذیل جلسه ۱۰۳ معرفت اشاره فرمودید دلالت می‎کند بر این که این روح جوهر بسیار شریفى است که از عالم عِلوى و قدسى در این بدن نهاده شده است

      اما عقل

      عقل قطبی است که مدار تکلیف بر آنست ، و حاکم و فارق بین حق و باطل است و ثواب و عقاب بر وجود آن مترتب می باشد و جلب منافع و دفع ضررها منوط به وجود آن است .عقل از دیدگاه فلاسفه ، جوهریست قدیم و تعلق به ماده ندارد نه ذاتاَ و نه فعلاَ عقل یا همان قوّه تفکر و اندیشه که بالقوّه و ناقص است ، که در لسان حدیث آن را به نام حجت باطنی می شناسیم .بنا بر حکمت و مصلحت خداوندی قدرت و توان طبیعت آدمی بر قدرت و توان عقل او غالب است . خداوند متعال از روی قاعده لطف و رحمت خودش ، عقول کامله و نفوس زکیه که در لسان حدیث حجت های ظاهری «پیامبران و امامان » نامیده می شوند را برای تعالی و تقویت این عقول ناقصه بر انگیخته است ، تا بدینوسیله عقل آدمی را رشد و نموّ داده ، بال عقل او را با بال طبیعت او متعادل نمایند که همانند یک پرنده با استفاده از دو بال او را به سوی سعادت ابدی خود پرواز دهند.

      در مورد تعریف انسان هم منطقیون گفته اند حیوان ناطق . یعنی قوه تعقل ملاک تمییز است تعریف کامل و به قول منطقیون که حدّ تام انسان باشد را نمی توانیم بیان کنیم چون ما به ذات راه نداریم نه تنها به ذات خدا بلکه ذات هیچ موجودی حتی خودمان راه نداریم . و تمام تعریف های ما وصفی است و ما فقط اوصاف می گوییم .

      از استاد گاهی اوقات که پرسیده می شود ، انسان چیست ایشان پاسخ های متعددی می دهند . به عنوان مثال چند بار فرمودند انسان یک موجود مرگ اندیش است . یا انسان موجودی است که به باطن راه دارد و تعریف های زیاد از این قبیل.

  3. یکی از همه گفت:

    سلام و وقت بخیر
    در ابتدا باید به خاطر کار قشنگتون (بررسی قواعد) تشکر کنم.
    اول، یه مسئله و اون اینکه احساس میکنم اگر هفته ای یک قاعده گفته بشه و در موردش بحث بشه بهتره، ازین جهت که برای افراد مبتدی مثل من خوندن دوباره قواعد لازم هست، یعنی باید چندین بار خونده بشه بعد بهش فکر بشه، که فکر میکنم این چند بار خوندن و فکر کردن در قالب یک روز نگنجه.
    دوم، احساس میکنم روح و نفس دو مقوله مجزا باشند، یا اینکه میتونن دو جلوه از یک چیز باشند، مثال ناقص و پر ایرادی میزنم، مثل اعداد ۲ و ۷ ، عدد دو مساوی عدد هفت نیست، اما هر دو عدد هستند، و عدد دیگری مثل ۱۴ مجموع اعداد (۷+۲+۶) هست، یعنی ۱۴ بدون عدد دو ۱۴ نیست، و همینطور ۱۴ بدون عدد هفت ۱۴ نیست، یعنی برای داشتن ۱۴ به داشتن همزمان ۲ و ۷ نیاز هست، انسان بدون روح و نفس انسان نیست، در لحظه هم به روح و هم به نفس نیاز داره، در ذهن من نفس قسمت مرتبط با اراده انسان ولی روح چیزی جز این هست، نمیدونم تونستم منظورم رو برسونم یا نه؟
    بازم تشکر میکنم

  4. محسن گفت:

    با سلام و سپاس از کارتان

    اینجا صرفا فقط متن کتاب قواعد فلسفی رو می نویسید یا توضیح و شرح هم میدین؟

    • سلام دوست عزیز
      بله متن کتاب را قرار می دهیم .البته نه به صورت کامل اما در حدی که بتواند دوستان عزیزمان را با قواعد آشنا کند . توضیح و شرح فعلا در برنامه ما نیست . اما بعد از اتمام قواعد ، مجموعه ای را قرار خواهیم داد که به توضیح و شرح این قواعد هم مربوط است اما بسیار جامع تر . اما شما و دیگر دوستان می توانید در پی نوشت هر قاعده ، تحلیل و بررسی نمایید که مورد بحث قرار گیرد.
      موفق باشید

  5. درود بر شما با سپاس پرسشی دارم آیا هم میتوان در استدلال بر عدم جواز انتقال عرض گفت در انتقال از آنجا که تغییر موضوع حاصل است عرض فعلی با عرض سابق تفاوت میکند

  6. درود بر شما در باب استدلال در باب تجرد نفس آیا نتیجه این است که نفس ناطقه عرض بدن است؟

  7. پويا گفت:

    سوال من اینه که ، شما ( البته روی حرفم فلاسفه است ) که میگین روح = نفس … اونقوت کلمه ” من ” رو چی دارین براش بگین .. فک کنم باید گفت (نفس=من) و (روح=فطرت)
    برای این روح رو برابر با فطرت میدونم چون روح صفات مقدسی هست که از ذات حق به ذات ما هدیه داده شده . البته روح ما کل ذات ما رو تشکیل نمیده بلکه قسمتی از ذات رو اشغال میکنه … !

  8. پويا گفت:

    خیلی ممنون از راهنمایی تون
    عاقبت به خیر شین الهی

  9. پويا گفت:

    خواستم بازم برای معرفی کتب ، از شما نشکر کنم ، من فقط کتابِ منطقه صوری رو تونستم پیدا کنم .. فوووق العاده کتابه خوبیست . مدتها بود دنبال یه همچین کتابی بودم
    این کتاب بسیار عالی و روان و راحت الفهم رو به همه ی دوستان اهل فلسفه پیشنهاد میکنم

  10. حسینی فرد گفت:

    سلام خسته نباشید. سایتتون فوق العاده است. سپاس – سپاس – سپاس.

  11. میثم گفت:

    با سلام و احترام
    آیا بر اساس همین قاعده است که ملا هادی سبزواری امکان وجود عکس را محال می داند؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله را حل کنید *